حكيم زجاجى
1251
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
[ دوات ] ابو نصر او داشتى * به گردون ز مردى سرافراشتى غلام وزيرى سرافراز بود * كمانكش جوانى يكانداز بود بزد تير يك چشم سرور بدوخت * سرش را بريدند و جانش بسوخت ببرد آن سر نامبرده چو باد * به بغداد در پيش سلطان نهاد چنين گفت سلطان كه من خواستم * در آن دم كه لشكر بياراستم گر اين مرد را زنده آرم بهدست * به كار وى اندر نيارم شكست چو باشد بر من نكو داريش * گر آزردهام ز او ، نيازاريش و ليكن ز عمرش همين مانده بود * بر اين است آيين چرخ كبود برآنم كه او باطنى گشته بود * بسى مؤمن بىگنه كشته بود . . . . . . . . . . بدرود تخمى كه كشت * به دوزخ خرامد ، نبيند بهشت شه مصر مستنصر نيكنام * امير جليلش نبشتى ز شام به غايت سرافراز و تازنده بود * نياسود از رزم تا زنده بود . . . . . . . . . . . . . . . . . . درآمد ز پاى * چنين است آيين اين تيرهراى چو سال اندرآمد به پنجاه و پنج * به راحت رسيدند شاهان ز رنج امام جهان از غم آزاد شد * ز عانه بيامد به بغداد شد . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * سرافراز سلطان كشورگشاى به دستور ، بو نصر فرزانه گفت * كه نزد خليفه شو اندر نهفت رسانش ز من اى دلاور پيام * بگويش كه اى سرور نيكنام . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * به وقتى كه سار ( ؟ ) آيم اينجا كدور ( ؟ ) معين كن اينجاى نان پارهاى * بكن دخل اين خيل را چارهاى به سلطان وزير پسنديده گفت * كه پيدا شود راز اين از نهفت . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * بخواهد ز تو آنچ از او خواستى به فرمان آن خسرو ذو فنون * ز درگاه ، دستورش آمد برون چو مىرفت بر راه گردنفراز * وزير خليفه بيامد به راز . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * . . . . . . . . . . . . . مرد و دم دركشيد بپرسيد از او گفت كاى نامور * كجا رفت خواهى از اين رهگذر وزير خليفه به دو گفت باز * كه نزديك سلطان شود سرفراز